صاحبخانه از سمت دري كه از اتاق غذاخوري به بالكن باز مي شد به مهمانش گفت :
- پاشا اگر لطف بفرمايند و براي ديدن سفره نور ماه به بالكن تشريف بياورند حتما محظوظ خواهند شد . در اتاق غذاخوري منتظرتان هستم .
وفيق پاشا همانطور كه در صندلي راحتي توي اتاق نشيمن نشسته بود با بي ميلي چشمانش را باز كرد و گفت :
- اگر يك لقمه ديگر چيزي بخورم حتما مي تركم .
منير بيگ به سمت صندلي مهمانش آمد و همچنان كه او را با دستانش در بر مي گرفت و به پاشا كمك مي كرد كه از صندلي بلند شود ، گفت :
- پاشا احتمالا نمي خواهد بگويد كه ميل ديدار از ضيافت انگورهاي مرا ندارد .
- حتي يك حبه انگور هم نمي توانم بخورم .
- اين بيشتر از دهان و معده تان براي چشمانتان ضيافت خواهد بود .
- حس و حال ديدن هم ندارم .
- مرا در اصرارم ببخشيد ، و با دستش او را به سمت اتاق غذاخوري كشاند .
پاشا پس از ورود به اتاق غذاخوري انگار مرده اي كه زنده شود فريادي از ته دل برآورد :
- واي خداي بزرگ اينها انگور نيستند بلكه جلوه هايي از يك هنر ظريفه اند كه چشمهاي بيننده را مي نوازد . راستش را بگو منير اينها را چگونه به اين شكل در آورده اي . بسياري از اين انواع انگورها را در عمرم نديده ام.
خوشه هاي رنگين انگور الوان و زيبا در سيني هاي بلور برروي ميز غذاخوري چيده شده بود و نور لوستري كه از بالا بر آنها مي تابيد هريك از دانه هاي آنها رابه شكل يك جواهر زيبا در آورده بود . پاشا به دور ميز مي گشت و هر چند لحظه يكبار يكي از خوشه ها را به دست مي گرفت و از صميم قلب " به به ! " مي گفت . منير بيگ مانند هنرمندي كه از اثر خودش بسيار لذت مي برد ، با تواضعي همراه با غرور پنهاني شروع كرد :
- هر سال در اين فصل این چنین نمايشگاهي از انگور ها بر روي اين ميز درست مي كنم ... خواستم آن را به تو هم نشان دهم ... ارزش اصلي اين موزه مي داني چيست ؟ بسياري از اين گونه هاي انگور را خودم ايجاد كرده ام . از وقتي كه از افراد دنيا جدا شده و در اين باغ مشغول شده ام انگور كاري را به يك عشق تبديل كرده ام ... از آن موقع پيوند زدن انگور هاي مختلف برايم به شكل يك عادت در آمده است . هربار كه رنگ يا طعم جديدي از انگور ها بوجود مي آيند حس مي كنم كه يك چيز تازه خلق كرده ام ..... براي آدم بي فرزند و همسري مثل من اين انگور ها همانند خانواده ام هستند .
پاشا براي لمس كردن بازوي بلند دوستش دستش را تا جائي كه مي توانست دراز كرد و گفت :
منير اسم اينرا مي توان يك مرض روحي گذاشت مثلا " استافيلو ماني " ... تعبير جالبي است نه ؟
و بعد به زبان فرانسوي كه هر موقع احساساتي مي شد يا حرف هيجان انگيزي مي زد به آن زبان سخن مي گفت ادامه داد :
- عزيزم اينجا يك دنيا فرشتگان است ، تكه اي از سفره هاي شاهانه داستانهاي هزارويكشب است . اينها همان انگور هايي هستند كه مي آنها در ميان شعر شاعران شرقي آتش افكنده و افسانه هاي بزرگ يوناني را به تصوير كشيده اند .
وفيق پاشا هر زمان خودش را يك منتقد بزرگ آثار هنري مي دانست و از هر فرصتي براي اظهار فضل در اين باره براي دوستان استفاده ميكرد . منير بيگ كه اين عادت دوستش را مي دانست براي پيش گيري از ادامه صحبت او يك خوشه انگور را به سمت لب او برد و گفت : بايد از اين " لب نگارم " بخوريد . آنها را از ازدواج " تاج زر" و " نور نگار " بدست آورده ام . بي نظير است نه ؟ در طبيعت چيزهايي هست كه اگر در بين ما انسانها بود آنرا به گند مي كشيديم .... " حتما در كار دست شيطاني كه از خيانت زن بوجود آمده وارد مي شود " اما به نظر من پيوند هم يك جور ازدواج است ولي خيانتي در آن نيست اين " خرماي چارداك" را مزه كن ... فقط از نظر شكل به خرما شبيه نيست ... مزه اش هم شبيه خرماست يا اين " ماه سحر " شبيه در نجف است نه ؟ مي بيني! من هم مثل يك شاعر مثل يك مجسمه ساز هنرمند و بوجود آورنده ام .
پرنس وفیق پاشا و منیر بیگ از مدتها پیش همدیگر را می شناختند و چهل سال بود که با هم دوست بودند . در آن زمان خانواده منیر بیگ از ازمیر اورا برای ادامه تحصیلات به پاریس فرستاده بودند و وفیق پاشا هم از مصر به همین منظور به پاریس فرستاده شده بود . در کالج آنها دوستان خوبی برای هم شده بودند و بیش از اینکه کار کنند یا درس بخوانند در پاریس تفریح کرده و پاریس واقعی را شناخته بودند . این ارتباط آنچنان خاطرات ماندگاری برای آنها بوجود آورده بود که هیچ گاه همدیگر را حتی پس از بازگشت به موطنشان ، فراموش نکرده بودند سالها بعد در استانبول با هم روبرو شده و با هم پنج سال در شورای عالی مملکتی کار کرده بودند . بعدها منیربیگ برای کنسولگری به لندن رفته بود و به این ترتیب پاشا هم سالی چند ماه را در انگلیس سر می کرد .
وفیق پاشا مردی جنتلمن ، کمی سفیه و دیوانه هنر بود ولی هیچگاه در عمرش مسبب کارهای بزرگ نمی شد ولی با این حال صاحب یک کارخانه فولاد بزرگ در ترکیه بود و به این اساس او و دخترش "پرنس فولاد " نامیده می شدند . هر گاه پیش افرادی غریبه قرار می گرفت تا زمانیکه به عنوان پرنس و شاهزاده ( چون واقعا فرزند یک پرنس مصری بود ) معرفی نمی شد آرام نمی گرفت ولی بعد از اینکه بقیه مرتبه او را می فهمیدند خود را تا رتبه کم اهمیت ترین آنها تنزل می داد و با همه گرم می گرفت . بسیاری از عمر خود را در سفر به کشور های مختلف علی الخصوص در فصول نمایشگاههای هنری و کنسرت ها و کارنوالها می گذراند و هیچ فرصتی را برای استفاده از هنر از دست نمی داد . بقدری که به او لقب " دیوانه هنر " داده بودند . از وقتی همسرش را از دست داده بود در تمامی سفر ها دخترش را نیز با خود می برد و بهمین ترتیب خود و دخترش عقده خاصی در ابراز فضل هنرمندانه داشتند .
منیر بیگ مردی مصمم ،ساده و معقول ، شوخ طبع و بلند نظر بود و با اینکه با افرادی که فخر می فروختند میانه خوبی نداشت ولی با این پدر و دختر مهربان بود و آنها را که در زندگی بی سر و همسر او جای ویژه ای داشتند ، بسیار دوست داشت . هرچه باشد از نظر او این پدر و دختر بیش از دیگران ، خود را با فخر فروشی شان فریب می دادند .
وفیق پاشا از مدتها پیش با دوستش نامه نگاری می کرد و همیشه آرزو می کرد که به دیدار او و باغش ( که از سالها پیش در آنجا زندگی می کرد ) بیاید . این فرصت امسال برای پرنس و دخترش که برای حل کردن مساله ای در مورد یک قطعه میراثی به استانبول آمده بودند و چند روزی برای اقامت در آدا فرصت یافته بودند ، پیش آمد کرده بود .