X
تبلیغات
از لبها تا قلب ( رمان اینترنتی)

از لبها تا قلب ( رمان اینترنتی)

یک رمان الهام گرفته شده از داستان ترکی استانبولی

قسمت چهارم

وقتی کنعان به در عمارت مراسم را باز کرد تا طلوع آفتاب چیزی نمانده بود . مادرش ملک خانم از پشت پنجره سالن طبقه اول عمارت با صدای آرامی گفت :

-         کنعان ، کنعان ، تویی پسرم ؟

-         بله مادر من هستم . و همچنان که به سمت او می آمد ادامه داد : تو چرا هنوز نخوابیده ای ؟

-    کجا بودی نگرانت شدم . گفتم شاید این اطراف را فراموش کرده ای یک وقتی از روی صخره ای ، سنگی زمین می خوری .

-    نه عزیزم ، تا بالای تپه ایلیجی رفتم . خیلی وقت بود پدر شمعی را ندیده بودم از پیش او که برگشتم خواستم  به تپه هم سری بزنم . آنقدر گشتم تا خسته شدم . فکر می کنم حالا هم باید بروم و بخوابم .

-         حتما !

کنعان نزدیکتر آمد و دست مادرش را گرفت اورا بغل کرد و از آن سوی پنجره کمر اورا گرفت و به بیرون پنجره کشید . بدن نحیف ملک خانم وزن چندانی نداشت . با اینکه کنعان هم لاغر اندام بود ولی بدنی قوی داشت و در ضمن قد 185 سانتی متری او با عث می شد که به راحتی مادرش را بلند کند . ملک خانم با همان آرامش همیشگی گفت :

-         چکار می کنی پسرم ؟

-    مادرم را بغل می کنم . چند سال بود که به رویش حسرت بودم . مادرش را به کنار پله های عمارت برد و اورا روی پاهایش نشاند . ملک خانم با خجلت گفت :

-    پسرم همیشه نگران توام . و از روی پاهای کنعان بلند شد و روبرویش ایستاد . کنعان آرنجش را به پله بالاتر زد و به بالا به صورت مادرش نگاه کرد و گفت :

-    نگران نباش مادر . من از بدبختی دور شده ام . خواب از آن انسانهایی مثل من نیست . من سعادت خودم را یافته ام . من بدختی و بدشانسی را شکست داده ام . خواب برای انسانهای بیچاره است که دنیا را نبینند ولی انسانهایی مثل من هر روز میوه خوشبختیشان را د رو می کنند . روزهای بد گذشته رفته مادر . نگران من نباش من هر چه بخواهم دارم و اگر اراده کنم چیزهای بیشتری نیز خواهم داشت .

اینجا سر بزنید:

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 21:11  توسط سمیه س  | 

نظر خواهی

سلام

دوره قبل هم گاهی از این کارا می کردم و بهترین جواب رو با یه لینک در متن جایزه می دم. الانم لطفا این سوال رو جواب بدین. به دوستاتون هم بگین و لطف کنید جواب بدین.جواب این سوال از نظر شما برام خیلی مهمه.

سوال: اگر خانمی بطور نامشروع حامله باشه( از دوست پسرش یا خدای نکرده از طریق تجاوز) آیا به نظر شما باید با بچه اش چه کند؟

۱- سقط کند.      ۲- پدر بچه را مجبور به ازدواج کند و اگر حاضر نشد بچه را سقط کند.

۳- بچه را بدنیا بیاورد و بعد به خانواده دیگر یا به بهزیستی بسپارد یا سر راه بگزارد.

۴- بچه را نگه دارد به هر قیمتی و خودش بزرگ کند.

نگویید این چیزها تو کشور ما اتفاق نمی افته که خیلی می خندم!!!

--------------------------------------------------------------

جواب به نظرات:

سلام

می رسیم به نظراتتون در مورد نظر خواهیم: واقعا برام سخته که خیلی ها با نظر من که به نظرم انسانی ترین نظر است مخالفند. ولی چیزی که بیشتر از همه منو جریحه دار کرد حرف آقایی بود که گفته بود گزینه ۵: بهتر نیست مادر بچه هر دو شون بمیرن!!!!

اینا کی هستن؟ واقعا این جلادها کی هستند؟ زنی که دچار تجاوز شده آیا لایق مردنه؟ بچه بی گناهی که خدا (باور کنید که خدایی هم هست ) آره خود خدا خواسته اون بوجود بیاد آیا لایق اینه که نفس نکشیده بمیره؟

اونی که از بی پولی یا اصلا از رو دلخواهش صیغه شده یا خودشو فروخته ( که از نظرم هر دو یکیه) باید بمیره و او بچه بی گناه که بازم خدا آره خود خدا خواسته اون بوجود بیاد باید بمیره؟؟؟

اونی که به خاطر عشق با مردی یکجا جمع شده آیا لیاقتش مرگه ؟ و باز هم می گم باور کنید خدا انسان را می آفرینه : جنین آفریده خداست جنین بی گناه است بگذارید نفس بکشد!

تازه بعضی پدر مادرها که بچه هم بچه خودشون و حلاله رو میرن سقط می کنند:

به ای ذنب قتلت!!! به چه گناهی کشته شدند . تو رو خدا بعد از وضوی فکری برام نظر بگذارید . انسان گرانبهاترین امانت خداست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 13:52  توسط سمیه س  | 

قسمت سوم

سه نفری با راهنمایی زینال خدمتکار منیر بیگ به راه افتادند . همین طور که از راه باریک باغ به سمت خیابان اصلی عبور می کردند ،  جاویدان با هیجان گفت :

آن  جا را نگاه کنید . ان سایه ها مال چند نفر آدم نیست ؟

وفیق پاشا و منیر بیگ به سمتی که جاویدان اشاره کرده بود نگاه کردند و منیر بیگ شروع کرد که :

چرا . جاویدان عزیز شما راست می گوئید . در اینجا در این وقت شب گروههای شادی از این جا به آنجا می روند . حالا هم این گروه احتمالا دارند به سمت خانه پدر شمعی می وند . ولی متعجبم چرا این قدر آرام حرکت می کنند . این گروهها معمولا آوازهای محلی می خوانند و سرو صدا می کنند .

جاویدان با تعجب پرسید :

پدر شمعی دیگر کیست؟

-    یک پیر مرد مهاجرکه چند سال پیش به این جزیره آمده . کس و کاری ندارد و فقط با بزهایش زندگی می کرد . دو ماه  پیش در سنین پیری با خانم بیوه ای ازدواج کرده از آن موقع مردم جزیره سر به سرش می گذارند . این افراد هم احتمالا برای اذیت کردن شبانه به این سمت می آیند .

همچنان که منیر بیگ و همراهانش در خیابان اصلی آدا که هنوز هم به عادت گذشتگان فقط کالسکه ها در آن افراد را جابجا می کردند ، حرکت می نمودند ؛ از طرف گروه صدای نواختن ویولن و اواز خواندن بچه ها به گوششان رسید و جاویدان با هیجان گفت :

منیر بیگ راست می گفتید ، دارند آواز می خوانند .

قدمهایشان را تند تر کردند و به نزدیکی خانه پدر شمعی که رسیدند دیدند گروهی از پسرها و دختران جوان به همراه ده ، دوازده بچه و مردی بلند قد که ویولن می نواخت جلوی خانه ایستاده اند و مردی با لباس راحتی منزل هم در خانه را با ز کرده و انها را باد ناسزا گرفته است . جاویدان لبخند زیبایی بر لبانش نقش بسته بود و این صحنه را با عجب و حیرت می نگریست . پاشا از هیجان به فرانسوی " جالب است " می گفت و منیر بیگ در آمد که :

پدر چی شده ؟ این وقت شب مهمان داری .

-    سلام بیگ ، واقعیتش این است که گرگ پیر مسخره  دست سگها  می شود . این جوانها آمده اند تا برای من جشن عروسی بگیرند .

در میانه این صحبت افراد گروه ساکت شدند و با حیرت به منیر بیگ و همراه پر طمطراقش نگاه کردند . کنعان پهلوی یک دختر بچه زیبا که پیراهن کوتاه سفید رنگی پوشیده بود و افسار یک الاغ در دستش بود ایستاده بود . کت و جلیقه ای به تن نداشت . دکمه های جلوی پیراهن سفید مردانش باز بود و آستینهای پیراهن را هم تا آرنج بالا زده بود . وقتی منیر بیگ کنعان را به همراهانش معرفی کرد مرد جوان بسیار خجل شد و پوست سبزه روشنش تا حد قابل تشخیصی سرخ شد و دستهایش را برای پوشاندن لختی سینه اش بر هم گره زد و ویولونش را به دست دخترک پهلویش سپرد .

وفیق پاشا گفت : تاکنون هنر مند را در چنین حالت بی پرده هنرمندانه ندیده بودم . همین جمله باعث شدن  که کنعان بیشتر خجالت بکشد .

پدر شمعی تمامی گروه سروصدا و منیر بیگ و همراهانش را با اصرار به داخل حیاط خانه اش دعوت کرد و علی رغم  اذعان مهمانها به اینکه چیزی برای خوردن میل ندارند  ، از همسرش خواست تا برای آنها دوغ تازه بیاورد که در آن شب گرم تابستانی بسیار می چسبید . منیر بیگ و پاشا باب صحبت با پدر شمعی را باز کردند و جاویدان زیر چشمی نگاهی به کنعان که آرام بر روی یک تخت نشسته و آرام دوغ می نوشید انداخت. چهره اش زیبایی خاصی داشت . رنگ رخ روشن ، چشمان آبی سیر ، مژه ها و ابروها و موهای مشکی اش با ترکیب لب مردانه اش که کاملا بر هم جفت می شدند و صورت خوش فرمش نمونه یک مرد ترک  از اهالی اصلی استانبول   که انگار تحکم سلطان سلیمان قانونی را داشت برای بیننده تداعی می کرد .

جاویدان به آرامی در گوش پدرش گفت : امشب واقعا یک شب شرقی داشتیم .

کنعان پس از چند دقیقه ای از روی تخت برخاست و پس از فشردن دست منیر بیگ و پاشا و پدر شمعی و بوسیدن دست جاویدان از همگی عذر خواست و به سمت  عمارت مراسم صائب پاشا  حرکت کرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 13:47  توسط سمیه س  | 

قسمت دوم

 

-         پدر واقعا خیلی چیزها را از دست دادید که با من برای گردش در باغ نیامدید .

پرنس و منیر بیگ روی خود را بطرف چارچوب در بالکن برگرداندند و هیکل ظریف جاویدان را در چارچوب به مثال یک نقاشی که در زیر نور ماه می دخشید دیدند . منیر بیگ به سمت مهمان زیبای خود که قد متوسط و اندام لاغر ، چشمان قهوه ای و گردن بلند و صورت استخوانی داشت ، حرکت کرد و گفت :

پرنسس زیبا شما هم نزدیک تر بیایید تا همچون پدرتان موزه شاهکار مرا از دست ندهید .

با گفتن این جمله دست جاویدان را گرفت و به سمت  میز هدایتش کرد و ادامه داد : یکی از این نوع انگورها را که خودم ایجاد کرده ام به نام شما نامیده ام تا همه دنیا آنرا با نام شما یعنی " پرنسس جاویدان " بشناسند .

جاویدان قطعه کوچکی از آن انگور را بر گرفت و به کمک گل سینه اش آنرا به یقه لباس سفیدش چسباند و خندید و هر سه با هم به سمت در بالکن حرکت کردند و جاویدان گفت :

پدر این باغ خیلی زیباست . سایه کوتاه درختهای انگور ایستاده و خوشه های انگور که زیر نور ماه می درخشند بسیار منظره جالبی بوجود می آورند  همچنان که از این مناظر محظوظ می شدم ، صدای نواخته شدن ویولن را از دور شنیدم که " لیالی شرقی " را می نواخت و چه زیبا آنرا می نواخت درست مثل همان که در سی دی اصل دارم.

-    دختر عزیزم منظره تو را چنان بی هوش کرده که این نوا بگوشت می رسیده . و سپس رو به منیر بیگ کرد و گفت : این نوای "لیالی شرقی " چقدر معروف شده نه؟  در هر هتل و کافه این آهنگ را می توان شنید . واقعا که اثر ماندگاری است .

-    می خواهم چیزی عجیب تر از تمام چیزهایی که امشب دیده و شنیده اید برایتان بگویم . پرنسس عزیز شما از فرط هیجان نوای " لیالی شرقی " را نشنیده اید بلکه سازنده این اثر این روزها در آدا و در باغ همسایه من اقامت دارد و اشتباه نکرده اید که می فرمائید زیبا می نواخت چون شما این نوا را از ویولن خود سازنده اثر شنیده اید .

پدر و دختر با تعجب به هم نگاه کردند و جاویدان پرسید : حسین کنعان حالا در همسایگی شماست ؟

-    بله کنعان خواهر زاده همسایه من صائب پاشا است . این  روزها برای چند ماه اقامت به اینجا آمده تا مادرش را ببیند و اثر جدیدش را بسازد . می دانید او در همین شهر بزرگ شد . البته به نظر دائیش او نمی توانست هیچ کاری انجام دهد و فکر می کرد که هیچ گاه نمی تواند کار خاصی برای خود بیابد توسط من او را به یک مدرسه منهدسی فرستادیم ، اما فایده ای نداشت بزور درسش را تمام کرد و بعد در چند جا شروع به کار کرد ولی ادامه نداد همیشه علاقه خاصی به موسیقی داشت . به یک دوره آموزشی در استانبول رفت و آنجا ویولن آموخت . یک روز تصادفی به صائب پاشا در باغ برخوردم و دیدم که از دست او بسیار شاکی است چون مغازه مادرش در کمرآلتی را فروخته  و با پولش به اروپا رفته بود اما وقتی برگشت دیگر ادم معروفی شده بود . تمامی روزنامه های اروپا از تولد یک پدیده خبر می نوشتند و من باورم نمی شد که آنها از کنعان ما سخن می گویند . معمولا هر چه در اروپا پسندیده شود بقیه دنیا به آن نه نمی گویند . از آن روز کنعان ما معروف و متشخص شد و حالا برای خودش کسی است .

-    من یکی از کنسرت هایش را از شنیده ام واقعا قابل تقدیر است انسان به عنوان یک ترک او را تحسین می کند ، مگر نه دخترم ؟

-         بله حق با پدر است .

-         اگر شما می خواستید ضیافت امشبتان را بی نظیر کنید باید از ایشان امشب دعوت می کردید تا با ما باشند .

-    هنوز هم دیر نیست ، برای فردا شب دعوتش می کنم . یا اگر بخواهید زینال را بفرستم دنبالش تا از او امشب برای آمدن به اینجا دعوت کند . هیچ گاه حرف مرا رد نمی کند .حتی  دیروز در  دومین روز اقامتش به دیدنم آمد .

-    نه ! من فکر بهتری دارم . بیائید خودمان  به دیدنش برویم برای او هم دیدار با دو شاهزاده جالب خواهد بود آنهم در این وقت شب ، بقیه حرفش را از فرط هیجان به فرانسوی ادامه داد . شاید در ساختن اثر جدیدش هم تاثیر بگذارد .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 20:13  توسط سمیه س  | 

قسمت اول

صاحبخانه از سمت دري كه از اتاق غذاخوري به بالكن باز مي شد به مهمانش گفت :

- پاشا اگر لطف بفرمايند و براي ديدن سفره نور ماه به بالكن تشريف بياورند حتما محظوظ خواهند شد . در اتاق غذاخوري منتظرتان هستم .

وفيق پاشا همانطور كه در صندلي راحتي توي اتاق نشيمن نشسته بود با بي ميلي چشمانش را باز كرد و گفت :

-  اگر يك لقمه ديگر چيزي بخورم حتما مي تركم .

منير بيگ به سمت صندلي مهمانش آمد و همچنان كه او را با دستانش در بر مي گرفت و به پاشا كمك مي كرد كه از صندلي بلند شود ، گفت :

- پاشا احتمالا نمي خواهد بگويد كه ميل ديدار از ضيافت انگورهاي مرا ندارد .

- حتي يك حبه انگور هم نمي توانم بخورم .

- اين بيشتر از دهان و معده تان براي چشمانتان ضيافت خواهد بود .

- حس و حال ديدن هم ندارم .

- مرا در اصرارم ببخشيد ، و با دستش او را به سمت اتاق غذاخوري كشاند .

پاشا پس از ورود به اتاق غذاخوري انگار مرده اي كه زنده شود فريادي از ته دل برآورد :

- واي خداي بزرگ اينها انگور نيستند بلكه جلوه هايي از يك هنر ظريفه اند كه چشمهاي بيننده را مي نوازد . راستش را بگو منير اينها را چگونه به اين شكل در آورده اي . بسياري از اين انواع  انگورها را در عمرم     نديده ام.

خوشه هاي رنگين انگور الوان و زيبا در سيني هاي بلور برروي ميز غذاخوري چيده شده بود و نور لوستري كه از بالا بر آنها مي تابيد هريك از دانه هاي آنها رابه شكل يك جواهر زيبا در آورده بود . پاشا به دور ميز مي گشت و هر چند لحظه يكبار يكي از خوشه ها را به دست مي گرفت و از صميم قلب " به به ! " مي گفت . منير بيگ مانند هنرمندي كه از اثر خودش بسيار لذت مي برد ، با تواضعي همراه با غرور پنهاني شروع كرد :

- هر سال در اين فصل این چنین نمايشگاهي از انگور ها بر روي اين ميز درست مي كنم ... خواستم آن را به تو هم نشان دهم ... ارزش اصلي اين موزه مي داني چيست ؟ بسياري از اين گونه هاي انگور را خودم ايجاد كرده ام . از وقتي كه از افراد دنيا جدا شده و در اين باغ مشغول شده ام انگور كاري را به يك عشق تبديل كرده ام ...  از آن موقع پيوند زدن انگور هاي مختلف برايم به شكل يك عادت در آمده است . هربار كه رنگ يا طعم جديدي از انگور ها بوجود مي آيند حس مي كنم كه يك چيز تازه خلق كرده ام ..... براي آدم بي فرزند و همسري مثل من اين انگور ها همانند خانواده ام هستند .

پاشا براي لمس كردن بازوي بلند دوستش دستش را تا جائي كه مي توانست دراز كرد و گفت :

 منير اسم اينرا مي توان يك مرض روحي گذاشت مثلا " استافيلو ماني " ... تعبير جالبي است نه ؟

و بعد به زبان فرانسوي كه هر موقع احساساتي مي شد يا حرف هيجان انگيزي مي زد به آن زبان سخن مي گفت ادامه داد :

- عزيزم اينجا يك دنيا فرشتگان است ، تكه اي از سفره هاي شاهانه داستانهاي هزارويكشب است . اينها همان انگور هايي هستند كه مي آنها در ميان شعر شاعران شرقي آتش افكنده و افسانه هاي بزرگ يوناني را به تصوير كشيده اند .

وفيق پاشا هر زمان خودش را يك منتقد بزرگ آثار هنري مي دانست و از هر فرصتي براي اظهار فضل در اين باره براي دوستان استفاده ميكرد . منير بيگ كه اين عادت دوستش را مي دانست براي پيش گيري از ادامه صحبت او يك خوشه انگور را به سمت لب او برد و گفت : بايد از اين " لب نگارم " بخوريد . آنها را از ازدواج " تاج زر" و " نور نگار " بدست آورده ام . بي نظير است نه ؟ در طبيعت چيزهايي هست كه اگر در بين ما انسانها بود آنرا به گند مي كشيديم .... " حتما در كار دست شيطاني كه از خيانت زن بوجود آمده وارد مي شود " اما به نظر من پيوند هم يك جور ازدواج است ولي خيانتي در آن نيست اين " خرماي چارداك" را مزه كن ... فقط از نظر شكل به خرما شبيه نيست ... مزه اش هم شبيه خرماست يا اين " ماه سحر " شبيه در نجف است نه ؟ مي بيني! من هم مثل يك شاعر مثل يك مجسمه ساز هنرمند و بوجود آورنده ام .

 

پرنس وفیق پاشا و منیر بیگ از مدتها پیش همدیگر را می شناختند و چهل سال بود که با هم دوست بودند . در آن زمان خانواده منیر بیگ از ازمیر اورا برای ادامه تحصیلات به پاریس فرستاده بودند و وفیق پاشا هم  از مصر به همین منظور به پاریس فرستاده شده بود . در کالج آنها دوستان خوبی برای هم شده بودند و بیش از اینکه کار کنند یا درس بخوانند در پاریس تفریح کرده و پاریس واقعی را شناخته بودند . این ارتباط آنچنان خاطرات ماندگاری برای آنها بوجود آورده بود که هیچ گاه همدیگر را حتی پس از بازگشت به موطنشان ، فراموش نکرده بودند سالها بعد در استانبول با هم روبرو شده و با هم پنج سال در شورای عالی مملکتی کار کرده بودند . بعدها منیربیگ برای کنسولگری به لندن رفته بود و به این ترتیب پاشا هم سالی چند ماه را در انگلیس سر می کرد .

وفیق پاشا مردی جنتلمن ، کمی سفیه و دیوانه هنر بود ولی هیچگاه در عمرش مسبب کارهای بزرگ نمی شد ولی با این حال صاحب یک کارخانه فولاد بزرگ در ترکیه بود و به این اساس او و دخترش "پرنس فولاد "  نامیده می شدند . هر گاه پیش افرادی غریبه قرار می گرفت تا زمانیکه به عنوان پرنس و شاهزاده ( چون واقعا فرزند یک پرنس مصری بود ) معرفی نمی شد آرام نمی گرفت ولی بعد از اینکه بقیه مرتبه او را می فهمیدند خود را تا رتبه کم اهمیت ترین آنها تنزل می داد و با همه گرم می گرفت . بسیاری از عمر خود را در سفر به کشور های مختلف علی الخصوص در فصول نمایشگاههای هنری و کنسرت ها و کارنوالها می گذراند و هیچ فرصتی را برای استفاده از هنر از دست نمی داد . بقدری که به او لقب " دیوانه هنر " داده بودند . از وقتی همسرش را از دست داده بود در تمامی سفر ها دخترش را نیز با خود می برد و بهمین ترتیب خود و دخترش عقده خاصی در ابراز فضل هنرمندانه داشتند .

منیر بیگ مردی مصمم ،ساده و معقول ، شوخ طبع و بلند نظر بود و با اینکه با افرادی که فخر می فروختند میانه خوبی نداشت ولی با این پدر و دختر مهربان بود و آنها را که در زندگی بی سر و همسر او جای ویژه ای داشتند ، بسیار دوست داشت . هرچه باشد از نظر او این پدر و دختر بیش از دیگران ، خود را با فخر فروشی شان  فریب می دادند .

وفیق پاشا از مدتها پیش با دوستش نامه نگاری می کرد و همیشه آرزو می کرد که به دیدار او و باغش ( که از سالها پیش در آنجا زندگی می کرد ) بیاید . این فرصت امسال برای پرنس و دخترش که برای حل کردن مساله ای در مورد یک قطعه میراثی به استانبول آمده بودند و چند روزی برای اقامت در آدا فرصت یافته بودند ، پیش آمد کرده بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 10:3  توسط سمیه س  |